تبليغاتX
من و تو ، درخت و بارون





















من و تو ، درخت و بارون

"من باهارم تو زمين،من زمينم تو درخت،من درختم تو باهار"

دست دلم را بگیرم و بروم.بی صدا و بی خداحافظی.اینجاه همیشه تاریک است.نیمه شب،صبح!اینجا همیشه تاریک است.جنوب غربی ترین آفتاب هم آسمان و زمین را روشن نمی کند.همسایه خط استوا هم که باشی،روشنایی برایت شرط می گذارد. ارزش من و تو در نوسان است.ارزش آسمان و پرنده،آب و آفتاب،خاک و درخت،باران و گل! باید دست دلم را بگیرم و راهی شوم.باید بروم.تو می دانی روشنی کجاست؟ 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت8:38 قبل از ظهرتوسط شقايق | |

سال دوباره نو شد. من اما نه.تلاش می کنم،از خدا می خواهم،امیدوارم،اما حال من نو نمی شود.
نوروز امسال من: بدو بدو تا دم سال تحویل،شهر قصه،قطار،رانندگی تو ترافیک جاده چالوس،برف،هوای سرد اما دل انگیز،بوی چوب سوخته لب دریا تو یه شب سرد و مه گرفته،شلوغی سرسام آور شهرهای شمالی،زیتون پرورده و کباب ترش،بارون زیبای بهاری،شکوفه های سیب و گوجه سبز،دراز کشیدن تو ایوون زیر آسمون نیمه ابری،ماهی دودی،دوباره ترافیک جاده چالوس و پای خسته من،برف،تونل کندوان و آش دوغ هیزمی،بارون و مه وحشتناک تو جاده،یه کله از شمال به جنوب راندن! 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت8:27 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

صفحه های تقویم سفیدند
مداد سیاهت را گم کرده ای؟

"شقایق"

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت8:14 قبل از ظهرتوسط شقايق | |

من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم، 

آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

"سید علی صالحی"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت11:21 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

چیزی در قلب من فروریخت.چیزی شبیه عشق،اعتماد یا غرور.چیزی درون قلب من فروریخت که حالم را بد می کند.حسی که دیگر شبیه دیروز نیست.حسی که زیبا نیست.راست می گویند قلبی که شکست دیگر وصله پینه شده اش بدرد نمی خورد.راست می گویند.این قلب تکه تکه شده و غمگین،این قلب دلتنگ و تنها،نفس هایش به شماره افتاده،خسته است.
خدایا می شنوی که؟

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت9:13 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

من تمامش کردم یا تو؟

فرق زیادی ندارد.همین که روزهایم بی تو می گذرد،همین که حالم را نمی پرسی،همین که حالت را نمی دانم،همین روزهای سرد تنهایی،همین لحظه های تلخ ملتهب،همین دلتنگی های مستمر،یعنی که تو نیستی،همین که هستم اما نمی بینی،همین سکوتی که پیوسته تکرار می شود،همین اشکهایی که صورتم را گرم می کنند یعنی که تمام،نقطه سر خط!
--------------------------------------------------
زودتر از اینها باید به ابتدای آذر بر می گشتم!

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت7:10 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

دارم تمام می شوم

                       تمامش کن!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت8:23 قبل از ظهرتوسط شقايق | |

دلم تنگ است.مثل خیلی از روزهای سال.بغضی در گلویم است که بر سینه ام سنگینی می کند.کاش پروانگی کردن کمی آسانتر بود. کاش این همه قاصدک یکباره اسیر باد نمی شدند.کاش ستاره شدن شرط نداشت!

باران که نمی بارد هوا هم هیچ چیزش به زمستان نمی خورد.نه ابری نه سوزی نه سرمایی.این چه زمستانیست که هویت ندارد.کاش آسمان کمی مهربانتر می شد...

+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت7:4 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

وقتی دلت گرفته،وقتی تنهایی.وقتهایی مثل همین حالا.مثل دیروزها و دیشب ها.از همان لحظه هایی که خیلی سال است می شناسیشان.وقتی هیچ گوشی برای شنیدن نیست.هیچ شانه ای برای گریه کردن، تازه می فهمی چقدر تنهایی.تازه می فهمی چه دنیای بی رحمیست دنیای امروز.
خسته ام از این قصه های تکراری،مثنوی های کوتاه،غزل های بی قافیه.خسته ام از این همه دروغ.از این همه حرفهای بی ابتدا،بی انتها.چقدر دلم برای روزهای بی دغدغه و شاد تنگ است.چقدر دلم خواب آرام شبانه می خواهد.چقدر دلم روباهای واقعی می خواهد.دلم خنده ی از ته دل می خواهد.دلم حرفهای راست می خواهد.دلم دوستت دارم های بی بهانه می خواهد...
خدایا می شنوی که؟

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت1:34 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

ذهنم آزادترین لحظه ها را می گذراند.گرفتار هیچ فکر و خیالی نبودم.سبک بالی پرنده های دریایی را داشتم.داشتند آن دورها پرواز می کردند. ممنون زمین بودم.ممنون دریا.ممنون آسمان.ممنون خودم که تکه ای از آن ها بودم.به طور مبهمی حس می کردم آزادی باید همین باشد.پس تا آن روز فقط طوطی وار آن را تکرار کرده بود،بی آنکه بدانم واقعاً چیست.
قلبم تند می زد.هیجان و خوشی ام فراتر از طاقتم بود.تاری چشمهایم رفته بود.آن همه شفافیت دنیا از خود بی خودم کرده بود.زدم زیر گریه.داشتم خاصیت قشنگی از زندگی را باور می کردم.دلم می خواست هرگز این باور از یادم نرود.احساس قدرتی که به من دست داد حیرت انگیز بود.با خودم عهد بستم جور دیگر زندگی کنم.تصمیم گرفتم خود را گرفتار هیچ چیز بیهوده ای نکنم؛هرگز احساس عجز و بدبختی نکنم؛آزاد زندگی کنم. 

از متن کتاب «همه ی افق»، فریبا وفی،چاپ دوم،تابستان نود،نشر چشمه

+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت6:47 بعد از ظهرتوسط شقايق | |