تبليغاتX
من و تو ، درخت و بارون
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387

 

... بخواب هلیا دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی ِ کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان ِ تو چه دارد که به شب بگوید؟سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کنند.
شب از من خالی ست هلیا.

" نادر ابراهیمی "

--------------------------------------------------------------------------------

* روانش شاد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
 

شیطونه می گه همه ی فرشته ها رو لو بدم

چرا باید وحشت کنم وقتی همه وصلیم به هم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

Persian Gulf will remain persian

 لطفاً در این پتیشن شرکت کنید.

http://www.petitiononline.com/sos02082/petition-sign.html

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط شقايق 

~ ~ ~
شنبه دهم فروردین 1387
می رنجم اما محکوم نمی کنم.
می گریم اما نمی گریانم.
من قاضی گریه های کسی نیستم،
از عمق چشم هایشان اگر خبر ندارم.
اگر از رنگ نفس هایشان چیزی نمی دانم.
من حرف باد را نمی شنوم تا باران برایم از خزر می گوید.
بگذار کلاغان روسیاه هر چه دروغ است نثارمان کنند
 من که به تو ایمان دارم.


می رنجم اما نمی گریانم.
می گریم اما محکوم نمی کنم.
من خالق دلتنگی ابر نیستم.

"اهواز - دهم بهار"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیستم اسفند 1386

روز بود یا شب؟

باران می آمد انگار

یا شاید چیزی شبیه برف

با دلشوره ای که به روزهای ابری نمی خورد

چیزی شبیه دغدغه های آخر ِ زمستان

دوشنبه بود، خوب می دانم

با غمی که چشمهایم را تیره کرده بود

نه دستهایم می نوشت

نه واژه هایم روان بود.

چرا؟

هیچ نمی دانم این نقش بی رنگ را چه کسی برایم ترسیم کرده بود؟!

۸۶/۱۲/۱۴- زنجان

---------------------------------------------------------------------------

* چه ساده بهار و پاییزمان یکی می شود.زمستانِ بی باران من چیزی شبیه تابستان شماست!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

روزی شاید نه چندان متفاوت از سایر روزها.با همان آسمان و زمین. با همان عطر آشنایی که در فضا شناور است. با همان درخت همیشه سبزی که هر روز چشم هایم را پر می کند از بهار. با همان گنجشک هایی که صدایشان مدام در گوشم است. با همان خورشید مهربانی که نگاهش را به ندرت از آسمان شهرم دریغ می کند! با همان بارانی که نمی بارد و دوست داشتم امروز زلالیش را به روزم هدیه می کرد.امروز هم با همان غم همیشگی که کنج دلم جا خوش کرده است.

اما با تمام این همیشگی ها ،امروز روز دیگری ست. روزی که تنها یک روز است و پر می شوی ازحس های متناقض تلخ و شیرین.

چه هوای دلپذیری دارد امروز.چه عطر شقایقی!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
 

ما تمام عمر خواب بودیم و نمی دانستیم ،

آنگاه که بیدار شدیم دوباره شب بود!

----------------------------------------------------------------

* دعا کنیم برای تمام آنهایی که دردمندند ، که غصه دارند ، که عزیز ترین هایشان یا نیستند یا سلامتی شان را از دست داده اند. برای آنها که دیگر نیستند ولی عکس ها و خاطراتشان که جای پایشان که عطر نفس هایشان تا ابد جاریست.
دعا کنیم که هیچ چشمی بی نور نشود ، که هیچ قلبی دست از تپیدن نکشد، که هیچ نفسی راه برگشت را گم نکند ، که هیچ پایی افتان و خیزان و هیچ دستی بی حرکت نشود. دعا کنیم غصه راه خانه هایمان و خانه هایتان را پیدا نکند، تا هر چه اشک در چشم ها می لغزد تنها برای شادمانی باشد.  

** دلتنگم و غمگین.چگونه به دوستی که خواهر ۲۷ ساله اش فوت کرده باید تسلیت گفت؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
چهارشنبه دوازدهم دی 1386

«اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود ، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم ، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم و یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.
فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.امانماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت.»

" از کتاب : حکایت عشقی بی قاف،بی شین ، بی نقطه - مصطفی مستور "  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
 

سوگوار که هستیم که اینگونه غریبانه ، سالهاست مویه کنانیم؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
سه شنبه ششم آذر 1386

When there is no one to hear you

It's better to be silence

and speak with your self

I believe that

My mind is the best listener

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:40 بعد از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~