تبليغاتX
من و تو ، درخت و بارون





















من و تو ، درخت و بارون

"من باهارم تو زمين،من زمينم تو درخت،من درختم تو باهار"

ما بی چراغ ٬ ما بی ترانه

یا به قول شما : ما که بی همه چیز!

هرگز به ماه ٬ به مردم٬ به کلمه ٬ کتاب و کبوتر٬

حتی به گلبن و گهواره ناروا نگفته ایم٬

اما آب همه ی دریاها را ما گریسته ایم٬

آخر یک دستمال کوچک چارخانه چه می کند!؟

شما که می دانید

هر وقت که بالای باغ پر گریه ٬ چراغی روشن شد

علامت نابهنگام رازی از آواز امشب است;

یعنی که امشب نیز یکی از میان ما خواهد رفت...

" سید علی صالحی"

--------------------------------------------------------------------------------

* با همین دستهایم دستت را گرفتم٬ پا به پایت راه رفتم٬سرشارت کردم از عشقی که از اعماق وجودم

 تا چشمهایم جاری بود.همه ی زندگیم بودی.همه ی زندگیم هستی.اما امروز ٬ من اینجایم تنها٬بی پناه

 و تکیده.تو کجایی فرزندم؟

امروز که سرشاخه هایم شکسته اند٬امروز که پیکرم خسته و پیر است٬ تو کجایی که تکیه گاهـــم باشی.

امروز که نوبت توست٬ نیستی! بخدا که من نامهربانی را به تو نیاموخته ام.از که یاد گرفتی رفیق نیمه راه

 باشی؟

* بازدید از سرای سالمندان صالحین: امــروز به همــــراه تعــدادی از اعضـاء انجمن صــبح امیــــد به این

 موسسه خیریه رفتیم.

پر شدم از بغض ٬ گریه ٬ غصه ٬ ترس ٬ خجالت ٬ شرمندگی و ...

خدایا مرا راحت کن پیش از آنکه مثل یک کتاب خوانده شده ی کهنه دور انداخته شوم ٬ تنها و بی پناه.

آینده ی ما هم اینگونه است؟

عکس ها گویا ترند.ببینید :1 2٬ ٬ ٬3  4  ٬ 5  ٬ 6 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت9:57 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

یک پنجره برای من کافیست

یک پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت

اکنون نهال گردو

آنقدر قد کشیده که دیوار را برای برگ های جوانش

معنی کند

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنها تر از تو نیست؟

" فروغ فرخزاد "

---------------------------------------------------------------------------

* و سرانجام بغض آسمان شهر من هم ترکید.نرم نرمک و دلپذیر...

* دارم یه دستی تایپ می کنم.دســـت چپم پانســمان است! از لطف سرشار دو نفر دزد محــترم

که می خواسـتند کیفم را بربایند در اثر کشیده شــدنم روی آســفالت ٬ زخــم عمیقی روی ســاعد

چپم هدیه گرفتم.با چندین خراش و زخم کوچک روی دست راستم و کلی کبودی و کوفتگی.

امروز حال و هوای پیاده روی تو این هوای عالی به سرم زده بود. دوست داشتم برم بلوار ساحلی

و بدوم.چی فکر می کردم چی شد!

* با تمام وجود این هوای خیس را بوییدم.بوی خاک باران خورده...

* " چه کار به کار شب داری بذار تا خوابش ببره ٬ ماه اگه بیداره ولی پلک ستاره می پره"

 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت9:50 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

شهر ٬ آواز نیست که رهگذری به یاد بیاورد ٬ بخواند و بعد فراموش کند.

هیچ کس شهری را بی دلیل نفرین نخواهد کرد.

هیچ کس را نخواهی یافت که راست بگوید که شهرم را نمی شناسم.

انسان خاک را تقدیس می کند.

انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد.

رجعتی باید...

" نادر ابراهیمی "

---------------------------------------------------------

* پاییزی که حس نمی کنیم٬هوایی که دوباره گرم شده است٬ آسمانی که نمی بارد٬برگ هایی که

نه زرد می شوند و نه می ریزند و چشم هایی که هنوز منتظرند.

حقیقتی که باید پذیرفت...

* امروز دقیقاْ یک هفته است که به خودم مرخصی داده ام و قصد برگشتن هم ندارم.فکر می کردم که

 دلم برای دوستانم و محــل کارم تنگ شـود امـا نه دقیقاْ از روز شنبه!! شنبه صـبح دوباره حـس کردم

کــــه بایـد ســاعـت ۵ صبح بیـدار شـــوم تا بـدون بلیت نمانم. یادش بخیــر ٬ قطار اهــواز - سـربنـدر ٬

شلوغــی سرسام آور شنبه صــبح ها و چهـارشنبه عصــرها٬ دغدغــه ی دیر رسیدن٬ دلتنگی هـــای

همیشگی ٬ لحظه شماری برای رسـیدن چهــارشنبه و دوباره دیدن شــهرم ٬خــانواده ام و دوســتانم.

اما حالا دلــم برای تمــام لحظــه هـایی که پشت ســر گذاشته ام تنگ شده.حـتی برای پتروشــیمی

بندر امام با آن همه سختی هایی که داشت.

اما امروز من اینجا هستم .تمام هفت روز هفته.

* خوابگاه من در ماهشهر(البته ممکو)

 

پل هلالی اهواز( عکس از اهواز سان)

 

+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت8:34 بعد از ظهرتوسط شقايق | |

در حیرتم اینجا

اين بيد سر به راه... چرا؟

چرا اين همه خسته و خاموش

از شكستن سر شاخه هاي بلند ِ خود حرفي نمي زند!

آيا سكوت

هميشه سرآغاز ِ تمرين ِ ترانه و گفت و گوي باران است!؟

پس تو كه با فال سبز ِ علف آشناتري ،

بگو كي باران خواهد آمد؟

" سيد علي صالحي"

-----------------------------------------------------------------------------

* هوا خنك شده است.گاهي كمي هم سرد.پس چرا اين همه گونه هايم داغ است؟

* هنوز ترس سيالي در فضاي شهرم موج مي زند.هنوز هم سطل زباله و پل و كيف مشكوك است.

هنوز هر لحظه منتظر صداي انفجار هستيم و بوي خاك خيس ســرخ! كي شـــهر من آرامش را حس

 مي كند؟

* دوباره پرم از حس هاي چندگانه! دلتنگم اما ته ِ دلم شادي هم هست.بعد از ۳ سال و نيم تصميم

دارم محل كارمو عوض كنم.خوشـحالم كه از اينجا مي رم اما دلم واسه اينجا و دوستام تنگ ميشـه.

واسه تموم روزهايي كه هـواي پر از كلر و آمونياك و  H2S رو تنفس كـردم.واسه همه ي اون روزهايي

 كه تنهـاي تنهـا بودم و اشك مي ريخـتم.اون شـب هايي كه با دوستام دور هـم جمـع مي شـديم ،

 اون روزهـايي كه توي شـرجي 80 درصد بايد مي رفتم تو سايت ، واسه رئيس بي منطقم كه بويي

 از عـدالت نبرده ،واسـه اتاقـم كـه پر بود از آرامـش و خيلي چيزهـاي ديگـه اي كه برام خاطـره شدن.

پرم از حس هاي متناقض...

* من و تو ، درخت و بارون...

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1384ساعت11:16 قبل از ظهرتوسط شقايق | |