"گِل ِ مجسمه شطرنج باز را آب دريا درست كرده بودم.گِل ِ آن چشمهاي سياه و كشيده ، آن بيني باريك و آن صفحه شطرنج مخلوط خاك و آب و دريا بود، نمك داشت و عطرش با همه گلهاي دنيا فرق مي كرد.خواسته بودم كتاب شعر بدهم دستش.گِل ِ كتاب شعر به دستهاش نچسبيد.براش شطرنج ساختم.هر مهره را پيش چشمهاي او صيقل دادم،چشمهاي سياهش صيقلي تر مي شد.صفحه را سوار كردم روي زانوانش،مهره را چيدم روي صفحه...مجسمه را تمام كردم و شبانه آن را روي پايه سنگي ميدان شهر وصل كردم...
انداختنم توي اين زندان.شايد چيزي دزديده بودم،شايد هم فهميده بودند گِل ِ مجسمه را با آب دريا درست كرده ام.استفاده از آب ممنوع بود.آب تني هم ممنوع بود.عطر ِ شور هم ممنوع بود... "
"دستكش قرمز - سپيده شاملو"
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت10:2 بعد از ظهرتوسط شقايق |
|
About
زاده ي بيست و چهارمين روز از بهمن ِ سرد .سي و پنج روز پيش از بهار!عاشق حال و هواي پاييز ِ مهربان ، باران، آسمان و درخت . ناگزير از تابستان تفتيده ي اهواز... اين منم!
استفاده از مطالب این وبلاگ، به غیر از لینک مستقیم ، جز با هماهنگی از طریق ایمیل و اجازه ی نویسنده وبلاگ مجاز نیست.