گاهی فکر می کنم تمام آنچه می دانیم و هرآنچه که انجام می دهیم خوابی بیش نیست.خوابی که تعبیر ندارد حتی اگر بزرگترین خوابگزاران جهان هم برای تعبیرش تلاش کنند به هیچ نمی رسند.گاهی فکر می کنم در نقطه صفر مطلق ایستاده ایم هرچه پیش می رویم چشم انداز روبرویمان تغییری نمی کند و گذشته بی هیچ دلیلی محو و محوتر می شود.این روزها فکر می کنم کجای زندگی ایستاده ایم که نه راه پیش داریم و نه راه پس.انگار گنگ ترین آواز بشریت را برای ما نواخته اند و ما مسخ شدگانی هستیم که بی هیچ دلیلی فقط راه می رویم.بدون اینکه بدانیم کجا می رویم و چرا می رویم! اصلاً مقصد نهایی کجاست و آنکه ما را اینگونه بی تفاوت به پیش می برد کیست؟
و در خلسه ای سبز بودم که ناگاه / تو از قلب پاکم خدا را گرفتی!
+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت1:7 بعد از ظهرتوسط شقايق |
|
About
زاده ي بيست و چهارمين روز از بهمن ِ سرد .سي و پنج روز پيش از بهار!عاشق حال و هواي پاييز ِ مهربان ، باران، آسمان و درخت . ناگزير از تابستان تفتيده ي اهواز... اين منم!
استفاده از مطالب این وبلاگ، به غیر از لینک مستقیم ، جز با هماهنگی از طریق ایمیل و اجازه ی نویسنده وبلاگ مجاز نیست.